روزمرگی های من

می نویسم که فراموش نکنم امروزم چطوری سپری شد... شاید فردا دلیلی برای لبخند باشد

روزمرگی های من

می نویسم که فراموش نکنم امروزم چطوری سپری شد... شاید فردا دلیلی برای لبخند باشد


 

هر دو جا ماندیم 
تو در دل من 
من از دل تو...!!



- زهرا طرواتی



 

امشب از اون شبایی که هیچوقت دوس نداشتم تجربه اش کنم

ملاقات با آدمی غیر از تو

هرچند نمیدونی، اما فک نمیکنم بدونی هم دیگه واست فرقی داشته باشه ... گذشت اون روزایی که برات مهم بود بودن و نبودنم

مردی که امشب روبروم نشسته بود اگر چه همون قدری که میخاستم صاف و صادق به نظر می رسید اما نگاههای با محبتشو با صورت یخ زده و منجمد جواب دادم و هی توی سرم تکرار کردم من که نمیخامش...

تو نیستی ... فک میکنم نمیخای هم باشی .... سکوت و نبودنت اینو نشون میده...

نه پای رفتن دارم نه دل موندن با وجود این همه سردی و بی تفاوتیت


قرارمون این نبود نامرد  ...




دو نفر در حال گفتگوی عاشقانه بودند...

دو نفر در حال گفتگوی عاشقانه بودند
اما تنها یکی از آن دو،‌ این را می‌دانست . . .



 

حس گند این روزها نه گفتنیه نه شنیدنی

دست و دلم به هیچ کاری نمیره 

تمام زورمو زدم صبح تا بتونم برگه های انبار شده این ده روزو از روی میزم جمع کنم. همین !

بقیه اش مثل هرروز بطالت بود و بطالت 

روزامو میسوزونم

ساعتهامو یا به تو فکر میکنم و بغض میکنم یا خودمو میچپونم میون حرفای صدتا یه غاز و بی معنی ادمای دنیای مجازی که هیچی ازم نمیدونن با اینکه خیلی چیزا ازشون میدونم

اعتماد واژه گم شده زندگی مزخرفمه

تنها اعتمادمو و خالصانه ترینشو فسقلیم نابود کرد

و برگشتم به همون ایدئولوژی " خفه و شو خودت حلش کن" ِ همیشگی

دلم یه چیزی میخاد، یه حسی، یه اتفاقی، یه رنگی متفاوت از همه اینایی که توی زندگی دیدم و چشیدم

 

جای خالیت اینجوری دارم دیوونه ام میکنه :) می بینی؟ نوت پد نوشت و بلاگ نوشتن کمکی به سبک شدن از این حسا نمیکنه

بی تفاوتیهات دارم دیوونه ام میکنه : |

دلم یه حس تازه میخاد

سالهاست میخاد 

اما خسته شدم بس که قاقالی لی دستش دادم و آرومش کردم به امید رسیدن روزای خوب

دیگه اینبار گول نمیخوره این دل لعنتی :)

اونروزی که فقط یه ادم معمولی بودی که میشناختمت اگه اون حرفا و وعده وعیدا نبود من احمق نبود تو رو با این فاصله باور کنم !

حالا که مطمئن شدی پات موندم دیگه اون آدم سابق نیستی

خوب دیگه مهم نیست من چی فکر میکنم

مهم اینه یک ساعت به چراغ روشنت زل میزنم و هیچ خبری ازت نمیشه

باید یه بار واسه همیشه به این حماقت خاتمه بدم

باید عزیز برم ... مثل مرداد 4سال پیش اون همه دل دل کردن به کجا رسید!

چه جوری رهام کرد انقد خورد و بی ارزش و ضعیف

خسته شدم 

 

 

حرفات درسته فسقلی این یه حماقته ....

میخاستم بهت ثابت کنم حرفت درست نیست ! اما ظاهراً حرف تو به کرسی نشسته :)