خب دوست داشتن راحت است
ولی فهمیدن اینکه چه وقت باید آنرا با صدای بلند اعلام کنی سخت است.
"وقتی به من میرسی __ ربکا استید
از دور تو را دوست دارم
بی هیچ عطری ، آغوشی ، لمسی
و یا حتی بوسه ای !
تنها دوستت دارم
از دور...
جمال ثریا
اینه کل حکایت عشق من
فکر می کردم دوستم داری، فکر می کردم در قصه ی تو شخصیت اول هستم. بعدها با خودم گفتم شاید نقش دومی چیزی هستم که دیده نمی شوم اما حضورم ملموس است. حالا می بینم هزار تا شخصیت دارد این قصه ی تو !
حالا، دردش همینجاست، می بینم در این هزار نام، نام کوچکی از من نیست. . .
حالا فکر می کنم اگر قصه ی تو، کتابی بود مثل یکی از آن کتاب های زردی که مخابرات چاپ می کند، و نام همه در آن است، باز هم نام من آنجا نبود....جمع اضدادی که قدیم ترها می گفتند. جمع من و تو. که خیالم راحت است تا دنیا دنیاست این جمع، ما نمی شود. حالا فکر می کنم دوتا قصه ی جدا هستیم. تو رمانی که خواندنت تا ابد طول می کشد، من داستان کوتاهی که نخواندنم تا ابد طول کشیده است....
" دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند __ پوریا عالمی