روزمرگی های من

می نویسم که فراموش نکنم امروزم چطوری سپری شد... شاید فردا دلیلی برای لبخند باشد

روزمرگی های من

می نویسم که فراموش نکنم امروزم چطوری سپری شد... شاید فردا دلیلی برای لبخند باشد

شدیم دو تا دوست معمولی

به طرز باور نکردنی دور و دور از دسترس شدی

نمیخام رفیق تحلیل سیاسیم باشی

میخام از دلم بگم

از دلتنگیم 

میخام قربون صدقه بشنوم

اون نقاب اخمو رو از چهره ات بردار

من همونیم که تمام دیروز و واسه رسیدن این ساعت ئ با تو بودن لحظه شماری کردم

بفهم لعنتی :)

 

با که خواهی باز کرد این در که بر من بسته ای؟

بر که خواهی بست دل را

چون ز من برداشتی؟



حسین منزوی

 


از تو اصرار به نشون دادن شرایط عادی

و از من بی تفاوتی و سردی که فریاد میزنه دستمو بگیر... بپرس چه مرگته  ! بگو این سردیتو دوست ندارم

بگو بگو بگــــــــــــو

واسه تو روزا خوب میگذره برای منی که تو جهنم ِنگرانی ِ نبودنتم 10 روز که هیچ 100 سال گذشته

 

 

هرچقدرم خودتو بزنی به نفهمیدن

من بازم معتقدم تو تنها مردی هستی که نگفته میفهمی

حالا هی خودتو بزن به راهی که انگار نمی دونی قضیه چیه 

هم تو خبر داری چیکار کردی هم من میدونم دلیل رفتارات چیه

پس با این سردی رفتار دیگه آتیشم نزن

 

میدونم واست یکی شد بودن و نبودن ِ من 


...


 چت شده تو  :| واست انگار اصلا مهم نیست چی داره به من میگذره

شباتو با شب بخیر کی میخابی؟ 

با دل نگرانی کی روزاتو میگذرونی

فک کردم سال نو که بیاد و کار جدیدت شروع شه ازم دور میشی اما انگار خیلی زودتر از اون اتفاق افتاد ...

من باور نمیکنم دیگه دلت باهام نیست

یعنی نمیخام که باور کنم

من میدونم همه چی درست میشه

انقد انرژی خوب میفرسم انقد دعا میخونم انقد از خدا میخام تا بالاخره همه چی درست بشه :)

باید بشه

من نمیخام ایندفعه دیگه شرمنده دلم بشم :)

نمیخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــام