| آخربه چه گویم هست ازخود خبرم؟چون نیست | وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم؟چون هست | |
| شمع دل دمسازم، بنشست چو او برخاست | و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست | |
| گر غالیه خوش بو شد، در گیسوی او پیچید | ور وَسمِه کَمانکِش گشت در ابروی او پیوست | |
| بازآی که بازآید عمر شدهٔ حافظ | هر چند که ناید باز، تیری که بشد از شست |