در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه در خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است ؟!
باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست
شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت
می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری توی دستانی که نیست ؟!
...
هزارتا فکر و شعر و آهنگ نگفته و نخونده و ننوشته دارم برات
اما شاید خلاصه ی همه شون این شعر باشه که میخاستم امروزمهمونت کنم
و تو توی خواب نازی با یاد یاری که بهش شب بخیر گفتی و ...
ایدی ای دی ال
روزی که ماه هاست منتظر اومدنش بودم :|
توی ِبی خبر از من و غرق توی دنیای شیرینی که می خواهی براش بیستونو جابجا کنی
:|