روزمرگی های من

می نویسم که فراموش نکنم امروزم چطوری سپری شد... شاید فردا دلیلی برای لبخند باشد

روزمرگی های من

می نویسم که فراموش نکنم امروزم چطوری سپری شد... شاید فردا دلیلی برای لبخند باشد

نه هر کو ورقی خواند معانی داند


هی از آدمهای دور و برم دور میشم و فک میکنم این فاصله به جای کم شدن هرروز بیشتر شده

تحمل دلم خیلی کمتر شده شاید یه جاهایی بیشتر شده باشه ... ولی هنوز حساسیتم روی حرفایی که ریز ریز خورد می کنن آدمو ادامه داره


دیروز وقتی چشمات داشت پشت شیشه مغازه با اشتیاق دنبال انگشتر می گشت و می خواستی حلقه پیدا کنی

وقتی با اشتیاق رفتی توی لباس فروشیو پلیور پشت ویترینو براش خریدی

وقتی توی مطب داشتی گوشیتو چک میکردی و منتظر بودی

ندیدی صورتم از هرم گرمای اشکایی که دارم سعی میکنم نریزه آتیش گرفته

ندیدی چطور احمقانه زل زدم به سقف و دارم دریچه کولرو می بینم که نبینی اون یه دونهه قطره اشکی که با همه تلاشم بازم سرازیر شدو نخواهم توضیح بدم چه بدیهیاتی آرزوم شده ...


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد