امشب از اون شبایی که هیچوقت دوس نداشتم تجربه اش کنم
ملاقات با آدمی غیر از تو
هرچند نمیدونی، اما فک نمیکنم بدونی هم دیگه واست فرقی داشته باشه ... گذشت اون روزایی که برات مهم بود بودن و نبودنم
مردی که امشب روبروم نشسته بود اگر چه همون قدری که میخاستم صاف و صادق به نظر می رسید اما نگاههای با محبتشو با صورت یخ زده و منجمد جواب دادم و هی توی سرم تکرار کردم من که نمیخامش...
تو نیستی ... فک میکنم نمیخای هم باشی .... سکوت و نبودنت اینو نشون میده...
نه پای رفتن دارم نه دل موندن با وجود این همه سردی و بی تفاوتیت
قرارمون این نبود نامرد ...