روزمرگی های من

می نویسم که فراموش نکنم امروزم چطوری سپری شد... شاید فردا دلیلی برای لبخند باشد

روزمرگی های من

می نویسم که فراموش نکنم امروزم چطوری سپری شد... شاید فردا دلیلی برای لبخند باشد

 

حس گند این روزها نه گفتنیه نه شنیدنی

دست و دلم به هیچ کاری نمیره 

تمام زورمو زدم صبح تا بتونم برگه های انبار شده این ده روزو از روی میزم جمع کنم. همین !

بقیه اش مثل هرروز بطالت بود و بطالت 

روزامو میسوزونم

ساعتهامو یا به تو فکر میکنم و بغض میکنم یا خودمو میچپونم میون حرفای صدتا یه غاز و بی معنی ادمای دنیای مجازی که هیچی ازم نمیدونن با اینکه خیلی چیزا ازشون میدونم

اعتماد واژه گم شده زندگی مزخرفمه

تنها اعتمادمو و خالصانه ترینشو فسقلیم نابود کرد

و برگشتم به همون ایدئولوژی " خفه و شو خودت حلش کن" ِ همیشگی

دلم یه چیزی میخاد، یه حسی، یه اتفاقی، یه رنگی متفاوت از همه اینایی که توی زندگی دیدم و چشیدم

 

جای خالیت اینجوری دارم دیوونه ام میکنه :) می بینی؟ نوت پد نوشت و بلاگ نوشتن کمکی به سبک شدن از این حسا نمیکنه

بی تفاوتیهات دارم دیوونه ام میکنه : |

دلم یه حس تازه میخاد

سالهاست میخاد 

اما خسته شدم بس که قاقالی لی دستش دادم و آرومش کردم به امید رسیدن روزای خوب

دیگه اینبار گول نمیخوره این دل لعنتی :)

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد