حس گند این روزها نه گفتنیه نه شنیدنی
دست و دلم به هیچ کاری نمیره
تمام زورمو زدم صبح تا بتونم برگه های انبار شده این ده روزو از روی میزم جمع کنم. همین !
بقیه اش مثل هرروز بطالت بود و بطالت
روزامو میسوزونم
ساعتهامو یا به تو فکر میکنم و بغض میکنم یا خودمو میچپونم میون حرفای صدتا یه غاز و بی معنی ادمای دنیای مجازی که هیچی ازم نمیدونن با اینکه خیلی چیزا ازشون میدونم !
اعتماد واژه گم شده زندگی مزخرفمه
تنها اعتمادمو و خالصانه ترینشو فسقلیم نابود کرد
و برگشتم به همون ایدئولوژی " خفه و شو خودت حلش کن" ِ همیشگی
دلم یه چیزی میخاد، یه حسی، یه اتفاقی، یه رنگی متفاوت از همه اینایی که توی زندگی دیدم و چشیدم
جای خالیت اینجوری دارم دیوونه ام میکنه :) می بینی؟ نوت پد نوشت و بلاگ نوشتن کمکی به سبک شدن از این حسا نمیکنه
بی تفاوتیهات دارم دیوونه ام میکنه : |
دلم یه حس تازه میخاد
سالهاست میخاد
اما خسته شدم بس که قاقالی لی دستش دادم و آرومش کردم به امید رسیدن روزای خوب
دیگه اینبار گول نمیخوره این دل لعنتی :)