روزمرگی های من

می نویسم که فراموش نکنم امروزم چطوری سپری شد... شاید فردا دلیلی برای لبخند باشد

روزمرگی های من

می نویسم که فراموش نکنم امروزم چطوری سپری شد... شاید فردا دلیلی برای لبخند باشد

اینکه هیچکی واسه شنیدن حرفات علاقه ای نداره

حتی خواهرت!

ادما دورشونو پر کردن از دغدغه هایی که وقتی واسه شنیدن از تو ندارن. خوب شایدم حق دارن!

بعد از مدتها انقد خوب بودم که اشکام از سر خوشحالی بود...

خوب مگه بی گریه میشه؟ :) یا از سر غصه یا از سر شوق ^_^

تو خوب شدی و من بازم نمیفهمم تا کی این خوب بودن ادامه داره اما دلخوشم به بودنت حتی با اینکه نمیدونم اخرش چیه شاید این تنها راه باقیموندس

حرف امروزتو دوس داشتم  :)) برگشتم به اصلم

و من توی دلم چقد قربون صدقت رفتم :)

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد